|
سلام دوستای گلم،خوبین؟؟؟
نماز و روزهاتون قبول باشه!تو این شب عزیز منو از دعای خیرتون محروم نکنین! درست فهمیدین من اومدم برای خدا حافظی.من دانشگاه قبول شدم ومثل خیلی از دانشجوها باید شهرمو ترک کنم و برم به دانشگاه. اما خیلی ناراحتم.من بابلسر قبول شدم.درسته بابلسر دانشگاه بین المللیه،اما احساس می کنم حقم دانشگاه تهران،ونهایتش دانشگاه علامه بود. نمی دونم باید چی بگم؟ من 3شنبه برای ثبت نام میرم.اما ساکت نمی شینم!اعتراض می کنم تا حقمو بگیرم.مثل امام حسین که برای گرفتن حقش از هیچ تلاشی دریغ نکرد!می خوام اونو الگوی خودم قرار بدم. شاید یه چند وقتی نیام. به یادم باشید دوستون دارم خدا یارو نگه دارتون باشه
+
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 3:5 توسط سحــــــــــــر
|
خدای مهربوووووووووووووووووونم،
دوست دارم نگاهم کنی و در آغوشت نگه ام داری.دوست دارم یک دل سیر در آغوشت بمانم. به من یاد دادند زیاد بخواهم والبته من نمی دانم "کم"چیست و قدر "زیاد"کدام است.. من می خواهم هر چیزی راکه یاد گرفته بودم ،از خاطرببرم.می خواهم بدانند من هیچ چیزی نمی دانم و می خواهم مسیر راه را تو به من نشان بدهی.هرچه آمده ام ،نیامده ام و هر چه بالا رفته ام،به زیر آمدن بوده. من می خواهم بخواهم ومی خواهم قدر خواستنم را تو نشانه کنی.تو هرچه می دانی علامت بزن.اما بدان که من،همین منی که نمی داند قدر خواستنش باید چقدر باشد،چقدر محتاج ومشتاق توست. خــــــــــــــــــــــــدای عزیزممممممممممممممم، دوست دارم پایت را ببوسم.دوست دارم بگویم که خیلی دوست دارم تو مرا نگاه کنی. دوست دارم دوش بگیرم وخوشبو شوم.لباسی را بپوشم که تو دوستش داری. دوست دارم جوری دوست داشته باشم که تو دوست می داری. دوست دارم دوست هایم راتو انتخاب کنی،بیایم اول به تو نشان شان بدهم،بگویم دلت می خواهد بااینها دوست باشم؟ دوست دارم مرا"دوست" صداکنی.دوست دارم دوستم تو باشی. دوست دارم درمانده شوم،تو بیایی کمکم. دوست دارم مریض شوم،توبیایی بالینم. دوست دارم بخندم وتو شادم کرده باشی،گریه کنم وتو رابهانه کرده باشم. دوست دارم هر چه دارم تو بخری.دوست دارم هر چه می خواهم از تو بگیرم. دوست دارم بشنوم که می گویی دوستت دارم. دوست دارم سوی چراغ خانه ام تو باشی،آرامش شبم تو شوی وروزها تو بر پنجره ی اتاقم طلوع کنی. دوست دارم بیایم کنارت ودر آغوشت بمانم. و دوست دارم همیشه درکنارم باشی ومرا به حال خود وا مگذاری.وهمیشه دستانم در دستان تو باشد
+
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 12:24 توسط سحــــــــــــر
|
سلام دوستای گلم
امیدوارم که حال همتون خوب باشه.ببخشید بچه ها من دیگه نمی تونم بیام نت.واقعا شرمندم درسام خیلی زیاد شده وهر جوری که فکر میکنم می بینم هیچ وقتی ندارم.دلم واسه همتون تنگ میشه.به خصوص برای یه نفر«خودش میدونه» دعاکنید باخبرای خوش برگردم.خیلی خیلی دوستون دارمممممممممممممم. اگه دوست داشتین واسم نظر بذارین!خوشحال میشم. خب دیگه من رفتم.... منتظرم بمونین! ازهمین جا همتونو میبوسم.. خدا یار و نگه دارتون باشه...
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 13:5 توسط سحــــــــــــر
|
خدامهربونم، خیـــــــــــــــــلی دوست دارم... پسرک تنهاتوی حیات نشسته بود.داشت باخودش فکرمیکرد که:خداچراماروآفریده؟چرامارویه روزی به دنیامیاره ویه روز دیگه ای مارو ازاین دنیا می بره؟خب اگه قراره بعد یه مدت زندگی ما بمیریم،اصلاماروبه دنیا نمی اورد!! این سوالو ازمادرش پرسید.اماجوابی که مادرش به اون داد،قانعش نکرد.احساس می کرداین جواب سوالش نیست. تصمیم گرفت این سوالو ازخدا بپرسه. ـ خدایا!هدف از خلقت این همه آفریده چیست؟ خداگفت:آن چه درزمین وآسمان وبین آن دو وجود دارد،برای توآفریدم.عزیزم!تو گران بهاترین گوهراین عالمی. ـ خدایا!مرا برای چه آفریده ای؟ بنده ی من!تورابرای بندگی خود آفریدم.توراآفریدم تابه سوی کمال بی انتها پرواز کنی،رشدکنی،بالا بیایی وخدایی شوی.آسمانی شوی،ملکوتی شوی.ازفرشتگان سبقت بگیری و در بلندای قله ی عالم آشیانه کنی. بنده ی خوبم!از روی مهرتوراآفریدم و اگرتوبا من قهر نکنی،برای همیشه تورا دوست خواهم داشت وبدان که راز دوستی ما عبادت است.عبادت یعنی کارهایت رنگ الهی داشته باشد نه انگیزه ی مادی وشخصی وفردی.هرکاری برای رضای من انجام دهی،تحصیل،کاروتلاش،خدمت،کمک به مردم،رازونیاز،نیایش و...همه عبادت است. بنده ی من!گمان نکنی که من نیازی به عبادت تو دارم.نه!هزاران فرشته شب وروز درحال پرستش من هستند.اماتو چیز دیگری،هستی.من دوستدار شنیدن صدای تو هستم.چراکه تورا آزاد وانتخاب گر آفریدم.منزلت تو در این است که دیگران رارها می کنی و به سراغ من می آیی.لذت ها وهوس ها راترک می کنی وبه درخانه ی من می آیی،من توراخیلی دوست دارم.من تورابه فرشتگان نشان می دهم. وبه تو مباهات می کنم.من بارها جوانی را که هواوهوس وگناه ومعصیت راترک کرده وبه سوی من آمده به فرشته ها نشان داده ام. بنده ی من!بندگی را درذات تو قرار دادم.اگرکمی بیندیشی،دریافت خواهی کرد تشکر از نعمت های من وستایش زیبایی های جهان وپناه بردن به دامن کبریایی من وعشق ورزیدن به من درسرشت توست. بنده ی من!ازتو حرکت،از من برکت.تو حرکت به سوی مرا با بندگی شروع کن!پس ازچندی شیرینی این گفتگو راخواهی چشید و آن زمان است که لذت انس با مرابا هیچ چیز عوض نخواهی کرد.پروانه وار در راه عشق خواهی سوخت ودر راه وصال پرپر خواهی شد. کودک دیگر خاموش شد.درحالی که اشک از چشمانش جاری می شد،آرامشی عجیب وجودش راگرفته بود.زیرا که جواب سوالش راگرفته بود.باتمام وجود فریاد زد: خدامهربونم، خیـــــــــــــــــــلی دوست دارم...
+
نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 12:30 توسط سحــــــــــــر
|
سلام به دوستای گل و بامعرفتم.همونطور که قول داداه بودم اومدم پیشتون.که یه وقت نگین سحر بی مرام!!!.یه آپ کوچولو کردم.امیدوارم خوشتون بیاد.خودم که خیلی دوسش دارم،شماچطور؟؟؟؟ «ماچقدرفقیر هستیم!...» روزی یک مرد ثروتمند،پسربجه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که درآنجا زندگی می کنند،چقدرفقیرهستند.آن دو یک شبانه روز درخانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند .در راه بازگشت ودرپایان سفر،مردازپسرش پرسید:«نظرت درمورد مسافرتمان چه بود؟»پسرپاسخ داد:«عالی بود پدر !»پدرپرسید:«آیابه زندگی آنها توجه کردی؟» پسرپاسخ داد:«بله پدر !»وپدرپرسید:«چه چیزی ازاین سفریادگرفتی؟» پسرکمی اندیشید وبعد به آرامی گفت:«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم . آنها چهارتا.ما در حیاتمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما درحیاتمان فانوس های تزیینی داریم وآنها ستارگان رادارند.حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود،اماباغ آنها بی انتهاست !»باشنیدن حرف های پسر،زبان مردبند آمده بود.پسربچه اضافه کرد:«متشکرم پدر،توبه من نشان دادی که ماچقدر فقیر هستیم ...
+
نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 13:8 توسط سحــــــــــــر
|
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گویم.... و حرف هایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرد حرف هایی زیبا،شگفت و اهورایی همین هایند و سرمایه ی هر کس به اندازه ی حرفهایست که برای نگفتن دارد........!!!!!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 19:14 توسط سحــــــــــــر
سلام به همه ی کسایی که من اندازه یه دنیا دوستشون دارم!!! خوبید؟ خوشیـــد؟ سلامتیــــــد؟ منم خوبـــــــــــــــــــــم. راستشو بخوایم،این آخرین پستمه.اومدم برای خداحافظی!!!! آخه ناسلامتی من امسال کنکور دارم وباید بشینم حسابی درس بخونم.فقط کسایی که کنکوردارن حاله منو میفهمن. قبول دارم که کنکوریه چیزخیلی وحشتناک وسخته!!امامیدونم اگه هرکسی تلاششو بکنه،موفق میشه. واسم دعاکنید.نه فقط واسه من!واسه همه ی پشت کنکوریاااااااااااااا.من به دعاتون خیـــــــــــــــــلی اعتقاد دارم. دلم واسه همه ی داداشا وآبجیای گلم تنگ میشه.اماچه میشه کرد؟؟؟ خب پس خداحافظ تابعدازکنکور88!بعدکنکور بازم میام پیشتون!!! منتظرم باشین. ازهمین جا همه تونو می بوسم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 19:10 توسط سحــــــــــــر
خدایا،وقتی عاشقانه دوستت دارم، ازپاییزومرگ و تنهایی نمی ترسم.آری آری،اگر تنهاترین تنهایان شوم،بازهم توهستی! تو جانشین تمام نداشتنهای منی. خدایا،دردامنه ی کوهستان پیرمی ایستم وتپش کائنات را تماشامی کنم.تو درذره ذره هستی، حضور داری واز هرذره هزار خورشید می آفرینی.جزتو هیچ کس نمی تواند مراازدالان های تاریک عبوردهد. پروردگارا!اگرازآسمان هول وکینه برسرم بارد تومهربان جاویــــــــــــــــــــــدان آسیب ناپذیرمن هستی. ای پناهگاه ابدی! تومی توانی جانشین همه ی بی پناهان شوی...
+
نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 21:18 توسط سحــــــــــــر
خدایـــــــــــــــــــــــــا به من زیستنی عطا کن که درلحظه ی مرگ بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است،حسرت نخورم ومردنی عطا کن که بربیهودگی اش سوگوار نشوم
+
نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 3:0 توسط سحــــــــــــر
الهی توفیقم ده تادراین ماه مبارک بیاموزم پیش ازطلب همدردی، همدردی کنم پیش ازانکه مرابفهمند،دیگران رادرک کنم پیش ازآنکه دوستم بدارند،دوست بدارم زیرادرعطاکردن است که می ستا نیم ودربخشیدن است که بخشیده می شویم ودرمردن است که حیات ابدی می یا بیم
+
نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 14:25 توسط سحــــــــــــر
|
سلام
خیلی خوش اومدید.من سحر مدیر این وبلاگم.
امیدوارم لحظاتی که دروبلاگم هستین ازاون لذت ببرین.
نظریادتون نره!